داستان روحانی وکودک
11 آذر 1393 توسط یاس
روحانے راه مسجد را گم ڪرده بود .
از ڪودڪے خردسال پرسید :
فرزندم !
مسجد این محل ڪجاست ؟
ڪودڪ گفت: آخر همین خیابان ،به طرف چپ بپیچید ،
آن جا گنبد مسجد را خواهے دید .
روحانے گفت: آفرین فرزند!
من هم اڪنون در آنجا سخنرانی دارم ،
تو مےخواهی به سخنانم گوش دهے ؟
ڪودڪ پرسید :درباره چه چیزے
صحبت مےڪنی ،حاج آقا !؟
روحانی گفت: مے خواهم راه
بهشت را به مردم نشان دهم .
ڪودڪ خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستے
مے خواهی “راه بهشت” را به مردم نشان بدهے!!!
…
از ڪودڪے خردسال پرسید :
فرزندم !
مسجد این محل ڪجاست ؟
ڪودڪ گفت: آخر همین خیابان ،به طرف چپ بپیچید ،
آن جا گنبد مسجد را خواهے دید .
روحانے گفت: آفرین فرزند!
من هم اڪنون در آنجا سخنرانی دارم ،
تو مےخواهی به سخنانم گوش دهے ؟
ڪودڪ پرسید :درباره چه چیزے
صحبت مےڪنی ،حاج آقا !؟
روحانی گفت: مے خواهم راه
بهشت را به مردم نشان دهم .
ڪودڪ خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستے
مے خواهی “راه بهشت” را به مردم نشان بدهے!!!
…
